یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
قامت دوست
فاش می گویم و از گفتهُ خود دلشادم بنده عشقم و از هردوجــهان آزادم
طایرگلشن قدسم چه دهم شـرح فراق که دراین دامگه حادثه چون افـتادم



من ملک بودم وفردوس برین جایم بود
آدم آورد دراین دیرخرابات آبادم



سایه طوبی ودلجویی حورولب حوض به هوای سرکوی توبرفت از یادم
نیست برلوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد اسـتادم


کوکب بـخت مرا هیچ منجــم نشــناخت
یارب ازمادر گیتی به چه طالع زادم



تا شدم حلقه به گوش درمیخانهُ عشق هردم آیدغمی از نوبه مبارکبــــاد



می خوردخون دلم مردمک چشم وسزاست
که چرا دل به جگر گوشهُ مردم دادم



پاک کن چهرهُ حافظ به سرزلف زاشک ورنه این سیل دمادم ببرد بنیـادم

حافظ 

سهشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥
بنام خالق عشق
که بدون وجودش زندگی شمعی خاموش است
بخاطر اوست که سیل خون در رگهایمان جریان دارد.
و به نام عاشقی
که مسعود را برای ساغر آفرید ودر سینهُ پرخونش قلبی را تپاند
قلبی پر از مهروصفا
به صافی و زلالی چشمه وبه بزرگی دریا
که کینه هارا تبدیل به محبت وبدیهارا تبدیل به خوبی کند.
به نام خالق عشقی که باوجودش افسانهء زیبایی
زیباتر از واقعیت
نخستین روز بهار
گویی نخستین روز آفرینش
یعنی نوروز
عشق و وفاداری وصمیمیت
عیدتان مبارک
به امید بهاری بودن روزهای چهار فصلتان
ساغر
یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥
ساز نوايی
آخرین نفس ساغر تقدیم به مسعود عزیز
ما شبی دسـت برآریم ودعایی بکنیم غم هجران تورا چـاره زجایی بکنیم
دل بیمار شد از دسـت رفیقان مددی تا طبیبش به ســـرآریم ودوایی بکنیم
آنکه بی جرم برنجیدوبه تیغم زدورفت بازش آریدخداراکه صفـــایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست
تادر آن آب وهوا نشو و نمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه کارصعب است مباداکه خطایی بکنیم
سایهُ طایر کم حوصــــله کاری نکند طلب از سـایهُ میـــمون همایی بکنیم
دلم ازپرده بشدحافظ خوش گوی کجاست
تا به قول وغزلــش سـازنوایی بکنیم
حافظ
ساغر
یکشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٥
تقدير
تقدیم به مسعود عزیزتر از جانم

























صنما با غـــم عشق تو چه تدبیر کنم تابه کی در غـم تو نالهُ شبگیر کنم
دل دیوانه ازآن شدکه نصیحت شنود مگرش هم سرزلف تو زنجیر کنم
آنچه درمدت هجرتو کشــیدم هیهات
دریکی نامه محال است که تحریرکنم
باسرزلفـــ تومجموع پریشانی خود کومجالی که سراسرهمه تقریر کنم
آن زمان که آرزوی دیدن جانم باشد درنظرنقش رخ خوب توتصویرکنم
گربدانم که وصال توبدین دست دهد دل ودین راهمه دربازم وتوفیر کنم
دورشوازبرم ای واعظ وبیهوده مگوی
من نه آنم که دگرگوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی زفساد حافظ چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم



























حافظ




ساغر
جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥
پنجه عشق
ای رخت چون خلدولعلت سلسبیل سلسبیلت کرده جان ودل سبیل
سبزپوشـــان خطت برگرد لـــــب همچو مو رانـنـــدگردسـلسبیل
ناوک چشم تو در هرگوشـــه ای همچوا فــتــاده دارد صـدقتـیل
یارب این آتش که در جان من است
سردکن زانسان که کردی بر خلیل
من نمیابم مجال ای دوســـــتان گرچه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگست ومنزل بس دراز دسـت ما کوتاه وخرما بر نخیل
حافظ از سرپنجـــــه عشق نگار همچومورافتاده شد درپای پیل
شاه عالم را بقـــــاوعـــــزو ناز بادوهرچیزی که باشدزین قبیل



حافظ 



ساغر
پنجشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٥
درسايه
یک روز رسد غمی به اندازه کوه٬ یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است عزیز! :
« در سایه کوه باید از دشت گذشت...»
ساغر
جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥
هميشه تابنده
" خورشید باش؛
که اگر خواستی بر کسی نتابی
نتـــــــوانی..."
* زرتشت *
مسعود
یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥
پرتگاه الهی
هرگاه خدا تورا به لبه ی پرتگاهی هدایت کرد
به او اعتماد کن
چون یا تورا از پشت خواهد گرفت
یا پرواز کردن رابه تو خواهد آموخت.
ساغر
چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥
اون منم
کاش چهره مظلومانه ای نداشت که دلم براش بسوزه
کاش خوب نبود و بهش ترحم نمیکردم
کاش یه کاری میکرد که از دستش ناراحت بشم
کاش می شد که همیشه اون کوتاه نیاد
کاش می شد یه نقطه ضعف میدیدم
کاش یه کم دوستش داشتم
کاش می شد متونستم به خودم بگم که دوستم نداره
از خدا میخوام یه بهانه داشته باشم که متنفرش کنم
...
دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥
قناری عاشق
وقتی پرنده را معتاد می کنند تافالی بدرآرد
برای جویندگان خوشبختی ...
پــــــــــــــــــــــــــــرواز
قصه ای بس ابلهانه است
از مابرای قفس...
ساغر 

